.

.

خاطرات عزیزان دلم پسرای گلم امیر بزرگه و امیر کوچیکه
ایمیل مدیر : reza9859@yahoo.com

آنلاین : 1
بازدید امروز : 80
بازدید دیروز : 34
بازدید هفته گذشته : 80
کل بازدید : 81641

خوشگلمی



RSS
POWERED BY
NINIWEBLOG.COM
اندر احوالات امير كوچك
موضوع :
نویسنده مریم تاریخ ارسال دوشنبه 3 شهريور 1393 در ساعت 15:13

بچه نگو جيگر عشق ، عسل واي من چقدر مامان نديد بديديم ، هركي ندونه فكر ميكنه من اين بچه رو بعد ١٠٠ سال از كره ماه آورمش كه اينقدر عزيزه.خندونک
گريه كردناي شبانه نق زدناش وقتي دارم از خواب ميميرم، حتي شستنش بعد يه خرابكاري اساسي، و ... اينقدر برام شيرينه و لذت بخشه ك همش فكر مي كنم، اينم ك بزرگ شه من ديگه بچه ندارم :((( حتما يكي ديگه بيارم! متفکر
امروز كه ٣  شهريوره ١١  ماهش تموم شده. 
الان ميتونه چند قدم راه بره و بدون كمك بايسته . به به. د د . آبه، مَ مَ . رو ميگه . وقتي باهاش حرف ميزنم يا مستقيم تو چشاش براش آواز ميخونم با من صدا در مياره و بلند مي خونه! 


عاشق اينه ك دستش رو بگيريم و راه ببريمش، ادعاش ميشه ساعت ها راه بره و همه اين مدت هم بخنده  و تند تند نفس نفس بزنه.
توپ خيلي دوست داره و از بازي با هر نوع توپي استقبال مي كنه.
٥ تا دندون داره و همزمان داره ٣ تا ديگه درمياره .دست دسي مي كنه و باي باي كه قبلا مي كرد الان يادش رفته، هر ادايي بادهنمون در بياريم سريع انجام ميده . از بلندي و ارتفاع ( حالا هر ارتفاعي، چه يه وجب چه يه متر ) به راحتي پايين مياد اينطور ك اول پاهاش رو مياره پايين و آروم از پشت با دستاش بدنش رو ميده عقب ، اينجوري پاهاش زود ميرسه زمين و دِ برو ك رفتيم براي شيطوني.
 براي به دست آوردن چيزي ك مي خواد تمام تلاشش رو مي كنه ، و بسيار اصرار داره ، ديگه دست آخر كه دستش به هيچي نميرسه جيغ مي كشه! 
حمام و آب بازي رو دوست داره اما امكان نداره تو حمام ( حالا تو اون لگن خودش) بشينه ! حتما بايد بايسته و يه دستش به من تكيه بده بعد آب بازي كنه، خيلي خطرناكه و همش اضطراب دارم كه نيوفته، اما حريفش نميشم و همچنان ايستاده حمومش مي كنم.
امير كوچولوي ما ، نبات خونمونه، شاديه دلامونه. خيلي دوسش داريم.
خدا حافظ و نگهدارتون باشه عزيزاي دلم

.:: ::.
سلام صداي ما را از ونزوئلا ميشنويد
موضوع : خاطره, ونزوئلا
نویسنده مریم تاریخ ارسال شنبه 25 مرداد 1393 در ساعت 2:23

سلام عزیزای دلم . با تموم شدن سال تحصیلی 92-93 شما رسما با سواد شدی به همین مناسبت تو تاریخ 1/3/93  کلاس اول 1-1 جشن پایان سال داشت.

البته بگم که اول، دوم خرداد ماه بود،اما چون ما پرواز ونزوئلامون همون روز بود ،مدرسه لطف کرد و برنامه رو یه روز روزتر برگذار کرد. عالی بودید وهمه بسیار از برنامه هاتون راضی بودن. در پایان برنامه هم با پوریا که رفیق صمیمی شما بود عکس گرفتید و گردنبند های یادگاریتون رو با هم عوض کردین کلی با تاسف از هم جدا شدید.


بله دیگه ما هم همون شب بامامانجون و امیر کوچیکه که اولین سفرش بود راهی ونزوئلا شدیم.
خدا رو شکر جفتتون بسیار پسرای خوبی بودید و من اصلا اذیت نشدم. مهماندارا که عاشقتون شده بودن همش با امیر کوچیکه از دور و نزدیک بازی میکردن و به شما هم میرسیدن
خلاصه رسیدیم کاراکاس و یه شب موندیم و صبح راهی ماتورین شدیم.


اینجا کما فی السابق مردمش آرام و هوای خوب وبیشتر اوقات بارونی داره،
از اونجا که با وجود امیرکوچیکه نمیتونم رانندگی کنم خیلی بیرون نمیریم و کلاسات هم سعی کردیم همین اطراف باشه
پسر عموت هم اینجاست و اکثر وقت و کلاسات رو که شنا و تنیسه با اون میگذرونی . باهم دوچرخه سواری می کنید و .
گاهی امیر کوچیکه رو هم باهاتون میارم استخر و کلی ذوق میکنه


از این روزای شما بگم ک به شدت به فوتبال علاقه داری و این جام جهانی گذشته باعث شده این علاقه زیادتر بشه . تمام افراد معروف همه تیمها رو میشناسی . همش هم تکرار میکنی که من تا جام جهانی 2022، 16 سالم شده و حتما عضو تیم ملی میشم و توجام شرکت می کنم.

.:: ::.
اميررضا با اينا زمستون و سر كرده
موضوع :
نویسنده مریم تاریخ ارسال جمعه 8 فروردين 1393 در ساعت 9:36

اواسط دي بود كه بابا از ونزوئلا اومد، ما براي عروسي زهرا دختر عمه فرشته آماده مي شديم. كت و شلواررسمي كروات و پاپونت رو خريده بوديم و شما روزي دوبار مي پوشيدي و باهاش كيف ميكردي. عروسي زهرا جون ٣ بهمن بود و با كلي كار و بدو بدو برگذار شد . ما هم بعد از مدتها يك عكس خانوادگي گرفتيم.

بعد ار عروسي زهرا ٢ پروژه پاگشا كردن عروس و تولد شما به سرعت برگذار شد. تولدت رو با وجود تعطيلي ٣ روزه مدرسه به خاطر برف، خونه مادر جون گرفتيم . حدود ٢٠ نفر پسراي فاميل و دوستاي مدرست بودن .عمو فرشيد هم برنامه براتون اجرا كرد .خيلي بهتون خوش گذشته بود.

 هفته بعدش هم يني ٢٠ بهمن بابا دوباره رفت ونز و شما به شدت ناراحت شدي.

توي زمستون كلاس زبان اسپانيايي و انگليسي همچنان برقرار بود و به اصرار خودت كلاس فوتسال هم از طرف مدرسه ميرفتي، دوستش داشتي و من هم از شادي شما لذت مي بردم.

بااتمام سال ١٣٩٢ شما هم با سواد شدي و تمام حروف رو ياد گرفتي و هر دفعه با خوندن متني كلي لذت ميبرم از باسواد شدنت.

امير كوچيكه هم با وجودش كلي شادي و گرفتاري شيرين برامون آورده.  الان كه آخرين روز اسفنده مي تونه هرچند تا دلش بخواد قل بخوره و روي زمين بخزه ، شير خشك كمكي هم ميخوره چون كمي از نمودار رشد خودش پايين تره.

هرحركت جديدي ك مي كنه خوشحالي رو ميشه تو خنده هاش و چشماش ديد . يه چيزايي ميگه مثل به به ، م م ، أگ.. خوش اخلاقه و شيطون . مي خواد بخوابه دورش وو بالش مي چينم تا به خودش صدمه نرسونه، آخه اينقدر وول مي خوره و اينور و اونور قلت (شایدم قلط ؟) ميزنه تا بالاخره يه جا خوابش ببره.

دقايقي ديگه سال ١٣٩٢ تموم مي شه و من خدا رو شكر مي كنم ك سال خوبي رو پشت سر گذاشتيم و خدا يه هديه عزيز به ما عطا كرد و ما يه خانواده ٤ نفره شديم. امسال سال مهمي هم براي امير آقاي بزرگ ما بود و باسواد شد و انشاالله نور علم و عقل همه جا راهنماش باشه و ازش جدا نشه.

با آرزوي بهترينها در سال جديد براي همه عزيزانم

 

.:: ::.
بازی و امیر کوچولو
موضوع :
نویسنده مریم تاریخ ارسال پنجشنبه 14 آذر 1392 در ساعت 11:18
در راستاي تشويق شما و در ضمن استراحتي بعد از انجام تكاليفت تصميم گرفتم كه باهم يه مقدار بازي كنم ،بازي كه مي كرديم اين بود كه چند تا شغل رو روي كاغذ مي نوشتيم و به قرعه يكي برمي داشتيم . بعد بايد اون رو به پانتوميم اجرا مي كردي و من ميفهميدم كه چه شغليه .
گفتم خوب چه شغلي بنويسم گفتي: پليس ، كلانتر ، فوتباليست، آتش نشان. ديدم همش درگيريه، گفتم خوب دكتر و معلم و خلبان هم اضافه مي كنيم. خلاصه بازيت ديدني بود همش يا بزن بزن مي كردي ، يا خودت رو مي زدي ، يا با تفنگ شليك مي كردي .بلاخره رسيدي به دكتر از اونجا كه قشنگ با آرامش نشون مي دادي كه داري مريضا رو درمان مي كني و منم  دوست داشتم ادامه بدي نمیگفتم "دکتر". يكي درمان كردي ، دو تا ، و سه تا باز من گفتم "نفهميدم ادامه بده" كه پنجمي يهو تفنگت رو برداشتي و شليك كردي گفتم ااا چي كار ميكني ؟ گفتي :"خسته شدم اينقدر مريض خوب كردم آخري رو كشتم هم من راحت شم هم خودش"،مردم از خندهخنده
امیر کوچیکه دو ماهش تموم شد . خیلی شیرینه و دوست داشتنی. تازگی دیگه خنده هاش صدا داره و ذوق می کنه ، ساعتها دستش رو مشت می کنه ونگاه می کنه . بیشتر اوقات هم دو دستش رو می بره تو دهنش و با لذت میک می زنه .
روی بالش که می ذاریمش کامل سرش رو بالا میاره و میتونه قل بخوره و خودش رو برگردونه کلی هم احساس رضایت میکنهماچ
 
وقتی باهاش حرف میزنیم خیلی خوشحال میشه و اون هم سعی می کنه دهانش رو باز  کنه و صدا هایی از خودش در بیاره و اَاَ.. اوووو میکنه . 
 
 
عــــــــــــــــــــاشقتـــــــــــــــونـــــــــــــــــــم 
 
 
 
 
.:: ::.
پسرانه
موضوع : شخصی
نویسنده مریم تاریخ ارسال سه شنبه 12 آذر 1392 در ساعت 23:13
مامان من يه دوست خيلي صميمي دارم ، اسمش پورياست .وقتي داشتم ميومدم از كلاس بيرون بهم گفت اقلاً يه دست بده! ميدوني چه جوري شد ما دوست صميمي شديم تو لگو دو تا آدم ساختيم من شدم جانسينو اونم شد ري مستريو ! بعد با هم يواشكي كشتي كج گرفتيم اين رازمونه و خيلي با هم صميمي شديم اصن داداشيم...
.:: ::.
عناوین آخرین مطالب بلاگ من


صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 19 صفحه بعد


.:: Design By : wWw.Theme-Designer.Com ::.