امیررضا پسر طلا

خاطرات امیررضا که دیگه تو ونزوئلا زندگی نمیکنه

اندر احوالات امير كوچك

بچه نگو جيگر عشق ، عسل واي من چقدر مامان نديد بديديم ، هركي ندونه فكر ميكنه من اين بچه رو بعد ١٠٠ سال از كره ماه آورمش كه اينقدر عزيزه. گريه كردناي شبانه نق زدناش وقتي دارم از خواب ميميرم، حتي شستنش بعد يه خرابكاري اساسي، و ... اينقدر برام شيرينه و لذت بخشه ك همش فكر مي كنم، اينم ك بزرگ شه من ديگه بچه ندارم :((( حتما يكي ديگه بيارم!  امروز كه ٣  شهريوره ١١  ماهش تموم شده.  الان ميتونه چند قدم راه بره و بدون كمك بايسته . به به. د د . آبه، مَ مَ . رو ميگه . وقتي باهاش حرف ميزنم يا مستقيم تو چشاش براش آواز ميخونم با من صدا در مياره و بلند مي خونه!  عاشق اينه ك دستش رو بگيريم و راه ببريمش، ادعاش ميشه ساعت ها ر...
3 شهريور 1393

سلام صداي ما را از ونزوئلا ميشنويد

سلام عزیزای دلم . با تموم شدن سال تحصیلی 92-93 شما رسما با سواد شدی به همین مناسبت تو تاریخ 1/3/93  کلاس اول 1-1 جشن پایان سال داشت. البته بگم که اول، دوم خرداد ماه بود،اما چون ما پرواز ونزوئلامون همون روز بود ،مدرسه لطف کرد و برنامه رو یه روز روزتر برگذار کرد. عالی بودید وهمه بسیار از برنامه هاتون راضی بودن. در پایان برنامه هم با پوریا که رفیق صمیمی شما بود عکس گرفتید و گردنبند های یادگاریتون رو با هم عوض کردین کلی با تاسف از هم جدا شدید. بله دیگه ما هم همون شب بامامانجون و امیر کوچیکه که اولین سفرش بود راهی ونزوئلا شدیم. خدا رو شکر جفتتون بسیار پسرای خوبی بودید و من اصلا اذیت نشدم. مهماندارا که عاشقتون شده بودن همش با ا...
25 مرداد 1393

اميررضا با اينا زمستون و سر كرده

اواسط دي بود كه بابا از ونزوئلا اومد، ما براي عروسي زهرا دختر عمه فرشته آماده مي شديم. كت و شلواررسمي كروات و پاپونت رو خريده بوديم و شما روزي دوبار مي پوشيدي و باهاش كيف ميكردي. عروسي زهرا جون ٣ بهمن بود و با كلي كار و بدو بدو برگذار شد . ما هم بعد از مدتها يك عكس خانوادگي گرفتيم. بعد ار عروسي زهرا ٢ پروژه پاگشا كردن عروس و تولد شما به سرعت برگذار شد. تولدت رو با وجود تعطيلي ٣ روزه مدرسه به خاطر برف، خونه مادر جون گرفتيم . حدود ٢٠ نفر پسراي فاميل و دوستاي مدرست بودن .عمو فرشيد هم برنامه براتون اجرا كرد .خيلي بهتون خوش گذشته بود.  هفته بعدش هم يني ٢٠ بهمن بابا دوباره رفت ونز و شما به شدت ناراحت شدي. توي زمستون كلاس ز...
8 فروردين 1393

بازی و امیر کوچولو

در راستاي تشويق شما و در ضمن استراحتي بعد از انجام تكاليفت تصميم گرفتم كه باهم يه مقدار بازي كنم ،بازي كه مي كرديم اين بود كه چند تا شغل رو روي كاغذ مي نوشتيم و به قرعه يكي برمي داشتيم . بعد بايد اون رو به پانتوميم اجرا مي كردي و من ميفهميدم كه چه شغليه . گفتم خوب چه شغلي بنويسم گفتي: پليس ، كلانتر ، فوتباليست، آتش نشان. ديدم همش درگيريه، گفتم خوب دكتر و معلم و خلبان هم اضافه مي كنيم. خلاصه بازيت ديدني بود همش يا بزن بزن مي كردي ، يا خودت رو مي زدي ، يا با تفنگ شليك مي كردي .بلاخره رسيدي به دكتر از اونجا كه قشنگ با آرامش نشون مي دادي كه داري مريضا رو درمان مي كني و منم  دوست داشتم ادامه بدي نمیگفتم "دکتر". يكي درمان كردي ، دو تا...
14 آذر 1392

پسرانه

مامان من يه دوست خيلي صميمي دارم ، اسمش پورياست .وقتي داشتم ميومدم از كلاس بيرون بهم گفت اقلاً يه دست بده! ميدوني چه جوري شد ما دوست صميمي شديم تو لگو دو تا آدم ساختيم من شدم جانسينو اونم شد ري مستريو ! بعد با هم يواشكي كشتي كج گرفتيم اين رازمونه و خيلي با هم صميمي شديم اصن داداشيم...
12 آذر 1392

شیرین لبی شیرین سخن

امیررضا : بذار اين شمشيرم رو بذارم تو خِشتكم . من : خشتک نه مامان خشاب . - پس خشتک چیه؟ توضیح دادم خودت غش خنده شدی که چی می شه اگه سربازا شمشیرشونو بذارن تو خشتکشون اميررضا:مامان رادين اذیتم می کرد، مدادم و گرفته بود نميداد ،  -تو هم نذار مدادت رو بگيره، يا اصلا ًمدادش و بگير بهش نده    -آخه من دلم نمياد    عاشقتم مهربونم  ازم مي خواستی باهات بازي كنم .از طرفي امير كوچيكه هم شير مي خواست و آروم نمي شد ، وقتي داشت شيرش و مي خورد، اومدی جلو و آروم ميگی مامان يواشكي بذارش رو تخت و بزن در ريم بريم بازي كنيم.   رفتی دستشویی و بعد...
29 آبان 1392

بک ماه عزیز جا مانده

بعد يك ما و اندي بالاخره طلسم رو با سلام و صلوات شكوندم . البته ما تو اين مدت اينقدر اتفاقاي جور وا جور ديديم كه نميدونم كدوم رو بنويسم اصلا اگرهم ميدونستم توان و وقتش رو هم نداشتم.      خوب پس خلاصه اي از زندگي اين يك ماهه بگم كه حداقل خاطراتش باقي بمونه: بابا ٢٥ شهريور اومد پيشمون و كلي وسيله برات سوغاتي آورد از كيف و كفش مدرسه تا لباساي ورزشي از ١٥ شهريور هم منتظر نيني گولو بوديم. اما ايشان نازشون خيلي زياد بود و حالا حالا ها قصد اومدن نداشتن در نتيجه ما به تمام كارهامون رسيديم .سنجش قبل مدرسه،  جشن شكوفه ها، خريد براي مدرسه، روز اول مدرسه و ... كه همه اينها همراه شكم بسيار بزرگ من همراه ...
7 آبان 1392

تابستان امیررضا چگونه پایان میابد؟

   امسال تابستان با وجود وضعیت نا مناسبی که داشتم سعی کردم غیر از کلاسهایی که میرفتی هر جوری شده با برنامه هایی سرگرمت کنم. گاهی میرفتیم نمایش های ابن سینا. گاهی هم با امیر علی وروجک وخاله ش بیرون میرفتیم، از جمله تو همین عکس که با هم رفته بودیم نمایش شیرهای دریایی  تو محوطه برج میلاد. پارک و فوتبال بازی کردنات هم تا جایی که توانایی داشتم به راه بود.   با شروع آخرین ماه تابستان کلاسای شما هم یکی یکی تمام شد . اولیش کلاس نقاشیت بود که تو کانون برگزار میشد ،تو این کلاس با آبرنگ کار میکردین.   کلاس بعدی تنیس بود و از اونجا که من با شرایطی که داشتم نمی تونستم تو کلاستون بیام ،عکسی ازت ندارم. اما از ...
7 شهريور 1392

پسری دارم تا نداره!

    معلم زبانت زنگ در رو میزنه و شما تندی میدویی یه جا قایم میشی و نقشه میکشی که چطور یهو بپری جلو و بنده خدا رو زهره ترک کنی. اول معلمت میاد با ترس و لرز سرش رو از آسانسور میاره بیرون ببینه امن هست بیاد؟! بعد در حالی که چشماش این ور و اون ور دنبال شماست، سلامی با خنده تحویل من میده و آروم پاش رو میذاره تو خونه که بالاخره از پشت مبلی ، زیر میزی،بالای بوفه ای جایی میپری جلوش و یه هوار هم میکنی تا خیالت راحت بشه که طرف کاملا سنگ کوب شده.   امروز دیگه پریدی و زیر یه خم آتنا جون رو گرفتی و داشتی بلندش میکردی که .... من آب شدم و تحدیدت کردم و... تا کوتاه اومدی. سر کلاس هم انواع و اقسام ادا ها رو محض خالی نبودن شیرین کاریات...
2 مرداد 1392